چه کسی قدر من احساس تو را میفهمد؟
در زندگی آنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه که آرزویش را داریم
با همه بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام ! طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانی ام دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام ... خوب ترین حادثه می دانمت خوب ترین حادثه می دانی ام؟ حرف بزن ابر مرا باز کن ... دیر زمانیست که بارانی ام حرف بزن ، حرف بزن سالهاست تشنه یک صحبت طولانی ام هان به کجا می کشی ام خوب من ؟ هان نکشانی به پشیمانی ام ؟ این بار فقط یک آرزو ... خدایا به من رفیقی بده که با من گریه کند دوستی که با من بخندد را خود پیدا خواهم کرد !... یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت گوییا او هم بساط خویش را برچیده است عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم عشق را ازغنچه های کوچه باغی چیده است عشقبازی در خیابان مطلقاً ممنوع شد! عابری این تابلو را دور میدان دیده است یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است می روم از شهر این دلسنگ های کوردل یک نفر بر ریش ما دلریشها خندیده است !... پاورقی : بذار بهت بگم که ماجرای من و عشق تقصیر چشمای تو بود! وگرنه ما کجا و عشق!... در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم یا چشم بپوش و از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این جام ترک خورده چه جای نگرانی ست من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم !!! تقدیم به آنهایی که خواسته یا ناخواسته دوستشان دارم و تقدیم به رویاهای دوردست زندگیم ... بی تو طوفان زده دشت جنونم ، صید افتاده به خونم ! تو چه سان می گذری ؟! غافل از اندوه درونم ! بی من از کوچه گذر کردی و رفتی !... بی من از شهر سفر کردی و رفتی !... قطره اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو نفهمیدی ! نگهت هیچ نیفتاده به راهی که گذشتی ! چون در خانه ببستم ، دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد ! گوئیا خانه فرو ریخت بر سر من ! بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی ! برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی ! تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من که بمیرم ! ز غم دل به تو یک لحظه نستیزم ! من و یک لحظه جدائی ... . . . . . . . . . . . . . . نتوانم نتوانم !... بی تو من در همه شهر غریبم بی تو من زنده نمانم !!! چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟!... آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاش که من می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید ! و تکان دادن دستت " که مهم نیست زیاد " چه کسی باور کرد ؟!... جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ! این داستان آهنگری است که پس از گذراندن جوانی پر شور و شر تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند . سالها با علاقه کار می کرد ، به دیگران نیکی می کرد ، اما با تمام پرهیزگاری ، در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد ! حتی مشکلاتش روز به روز بیشتر می شد . یک روز عصر ، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شده بود ، گفت : " واقعا عجیب است . درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداپرستی شوی ، زندگی ات بدتر شده . نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی ، هیچ چیز بهتر نشده . " آهنگر بلافاصله پاسخ نداد . او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی اش آمده است . اما نمی خواست دوستش را بی پاسخ بگذارد ، شروع کرد به حرف زدن کرد و سرانجام پاسخی را که می خواست یافت . این پاسخ آهنگر بود : " در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم . میدانی چطور این کار را می کنم ؟ اول تکه ای فولاد را به اندازه ی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود . بعد با بی رحمی ، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم . بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم و تمام این کارگاه را بخار آب فرا میگیرد . فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ، ناله میکند و رنج می برد ... باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم . یک بار کافی نیست !... " آهنگر مدتی سکوت کرد ، سیگاری روشن کرد و ادامه داد : " گاهی فولادی که به دستم میرسد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد . حرارت ، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک می اندازد . می دانم که از این فولاد هرگز تیغه ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد . " باز مکث کرد و بعد ادامه داد : " می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد . ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده ، پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم ، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد !... " اما تنها چیزی که می خواهم این است : " خدای من ، از کارت دست نکش ، تا شکلی را که تو می خواهی ، به خود بگیرم . با هر روشی که می پسندی ، ادامه بده ، هر مدت که لازم است ادامه بده ، اما هرگز ، هرگز و هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن !... " پاورقی : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد ! ... تقدیم به : مهربان پنهانم ... برادرم . ساکت و آرام و خوش رفتار بود مهربان و یکمی تودار بود عاشق موسیقی و شعر و غزل همدم شبهای او گیتار بود از همان اول غزل را میشناخت گوئیا با او زمانی یار بود ساز می زد ، گریه ها میکرد او هر شب او تا نیمه شب بیدار بود عاشقش بودم ولی گویا که او از من و از عشق من بیزار بود ... نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه به چه رنگه ؟ به چه حاله ؟ مثل یه جام شرابه ... نمی دونی چه عمیقه ، چه سخنگو ... مثل اشعار مسیحایی حافظ ، یه کتابه ... نمی دونی که چه رنگه ! چه قشنگه ! رنگ آفتاب بهاره ... مثل یه جام بلوره ... شایدم چشمه نوره ... زر نابه ! نمی دونی که دل من توی اون چشمای شوخت روی اون برکه آروم ... یه حبابه ! نمی دونی به جز من دگری هم نمی دونه ! که یه دنیا توی اون چشم سیاهه ... هر کی گفته ! هر کی میگه ! همه حرفه ، تو رو میخواد بفریبه ! جز دل من که پر از عشق و جنونه ... حرف اون چشمای نازُ دل دیگه نمی دونه !!! چشم دیگه نمی خونه !!! دوباره سلام چه دنیای عجیبیه !... انگار همین دیروز بود ... زمان چقدر زود گذشت ! ما آدما وقتی از زمان می نویسیم دائم مجبوریم علامت تعجب بذاریم چون باورمون نمیشه که زمان چقدر زود گذشته !... 17سال ... سالهای خوبی بود ... خیلی قشنگ ... اما نه به قشنگی بچگی هام ... تقریبا همه حسرت بچگی هاشونو میخورن ، چون حتی اگه ما همه اون چیزهایی رو که توی بچگی ها داشتیم حالا هم داشته باشیم مطمئنا صداقت و پاکی بچگی هامونو نداریم !!! من خودم بچه که بودم شجاع تر بودم نمی دونم چرا ؟! واسم جای سواله ؟!!!... اون موقع همه اونهایی که دوستشون داشتم ... همه اونهایی که دوستم داشتن ، پیشم بودن ... اما حالا ... افسوس ... و حالا این من هستم وفای ۱۷ ساله !!! 17 سال گذشت باورم نمیشه ! وفایی که یک سال دیگه رو هم پشت سر گذاشت با همه سختی هاش ... با همه ی خوشی هاش ... با همه سپیدی و سیاهی هاش... چه زود بزرگ شدم ... چه زود قد کشیدم ... چه زود ... روز تولدم ... ۳ خرداد ... سالروز فتح خرمشهر ... و سالروز فتح این دنیا توسط خودم ... ۱۷سال پیش روزی شبیه به همین امروز من با دستهایی خالی ، با چشمهایی روشن و پاهایی نگران ! تنهای تنها این دنیا رو فتح کردم و حالا منتظرم تا یه روز، یه روز نه چندان دور تنهای تنها این دنیا رو تک کنم ! و باز با دستهایی خالی ، با چشمهایی ... روز تولدم ... روز تکرار خاطره ها ... دوباره دستهای من در تکاپو با آینده ... دوباره چشمهای من رو به سوی افقهایی روشن ...و من اینجا ایستاده ام درست روی زمین ... نه مریخ ! نه مشتری ! نه زحل ! درست روی زمین ! نزدیکتر از همیشه به خورشید ... اینجا ایستاده ام ، محکم تر و مصمم تر از همیشه برای فتح فراداها اما تنها ... درست مثل روز تولدم ! برای روز تولدم میخوام شعری رو که خیلی خیلی دوست دارم ، بنویسم به یاد مهتابی که وقتی دنیا اومدم ، توی آسمون نبود ؛ من با طلوع خورشید دنیا اومدم و یه روز با غروب خورشید ... بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ، آئینه عشق گذران است تو که امروز، نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم : حذر از عشق ندانم ! سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم ، نگسستم باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم ...! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که ز تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم !.... رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ... سلام باوفا ؛ چون قراره تا یک ماه دیگه پست جدیدی در وبلاگم نذارم این دفعه یکی از شعرهای " مهدی سهیلی " رو نوشتم چون ... برام دعا کن ، امیدوارم فراموشم نکنی . منتظرتم تا همیشه ... تابعد... از آن شبی که پریدی ز آشیانه ی من صدای گریه بلند است از ترانه ی من قرار بخش دلم ! یاد لحظه لحظه توست ستاره های شبم ، اشک دانه دانه ی من به هر بهانه که باشد ، به گریه روی آرم غم فراق تو هم ، بهترین بهانه ی من مگر ز خاطر افسرده ام توانی رفت ؟ که بوی عطر تو دارد هوای خانه ی من همیشه شانه ی من زیر بار منت توست از آن که ریخت شبی زلف تو به شانه ی من منم پرنده ی بی جفت بیشه های سکوت بیا که نغمه بر آری ز آشیانه ی من ... به عشق شهره شهرم که از عنایت دوست ز هر لبی شنوی شعر عاشقانه ی من... از تو دل نمی برم اگر چه از تو دلخورم اگر چه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم هنوز هم خیال کن ! کنا ر تو نشسته ام ... منی که در جوانیم به خاطرت شکسته ام تو درسراب عشق من شبانه خنده میکنی من شکست خورده را تو خود برنده میکنی نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم ... بیا ببین بدون تو ، چه عاشقانه سوختم رفیق روزهای خوب ، رفیق خوب روزها همیشه ماندگار من ، همیشه در هنوزها صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی! من اگر دختر نفرین شده تقدیرم اگر از راز جهان وارث یک احساسم تو همان آدمک چوبی پیمان شکنی ! که فقط لایق آتش زدنی ... سلام باوفا ؛ عیدت مبارک . امیدوارم امسال هر جای دنیا که هستی بهترینها در انتظارت باشه . برام دعا کن . تقدیم به مریم عزیزم که شعاع محبتش از ماوراء دشت ها ، کوه ها ، صحراها و دریاها در رگ رگ من عبوری جاودان و حضوری مستدام دارد . تو نیستی هف سینم چیدن نداره میگن عیده ولی دیدن نداره ببین قلبم شکست اما نترسی ترقه بازی ترسیدن نداره یکی خواستش دل و چیزی نگفتم دل خالی که دزدیدن نداره تو این دیوونه رو باز امتحان کن ولی عاشق که سنجیدن نداره میگی شاید که خوابم رو ببینی چشای خیس که خوابیدن نداره میگم چشم تو باشه قبله من ؟ میگی چشم که پرستیدن نداره هوای چشمم امشب ابر ابره و لیکن نای باریدن نداره !!! ازت خواستم بپرسم اما دیدم جواب " نه " که پرسیدن نداره چه لبخندی زدی به گریه من ! عزیزم ... گریه خندیدن نداره نتیجه اینکه ما باید جدا شیم حقیقت تلخه رنجیدن نداره " مریم حیدرزاده " مطمئن باش ... برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه بی رحمانه !!!!!!!!!! به من و سادگیم خندیدی به منو عشقی پاک که پر از یاد تو بود تو برو ... برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم مطمئن باش ... برو ضربه ات کاری بود ... چگونه هجوم آوردی ؟!... به ناآرامی شبهای بی کسی به سکوت پرهیاهوی شبهای دلتنگی به لحظه هایی که نبودم شاد ! همچون هجوم سردی یک نگاه به گرمی یک قلب بیقرار ... چگونه پنهان شده بودی ؟!... در پیچ پیچ مه آلود فاصله های بی انتها چگونه گم بودم ؟!... در نشیب و فراز جاده ها پر خم آشفتگی دلخوش به حضورت در یاد ! چگونه نمی دیدمت ؟!... در معبر پر تردد دل نوشته هایم در گذر بی مرز دلسپردگی آنجا که صدایی نیست جز فریاد ! چگونه تن دادم ؟!... به ازدحام پر برخورد خواهشها به تنهایی٬ به افسوس٬ به آشفتگی ... همچون قاصدک رقصان در باد ! چگونه هجوم آوردی ؟!... بی محابا !!! به دقایق پر شکوه دیدار ! هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد ... این نثر شعر مانند از "مریم حیدر زاده "ست که من به سفارش یکی از دوستان در این پست اون رو برای شما باوفاها گذاشتم . تمام شهر را ویرانه خواهم کرد و با تو آشنای من تمام شهر را بیگانه خواهم کرد . و من یک روز ٬ یک روز نه چندان دور ٬ کتاب ماجرایم با تو را افسانه خواهم کرد . ببین زیبا ٬ ببین شمع بلند دوردست قله برفی٬ خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد . ببخش اما نمی دانم چرا این بار من خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم کرد . بدان زیبا ٬ برای فتح این قلعه ٬ زمانی ترک شهر و مردم و کاشانه خواهم کرد . و موهای بلند بید مجنون نگاهت را ٬ شبیه یک نسیم اول دی شانه خواهم کرد . و من از دست خود ٬از دست عشق تو٬ تمام اهل این دنیا و شاید اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد . ببین زیبا ٬ صدایت می کنم ٬ حالا همین حالا قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان راه شیری نیز خواهم برد . واز آن دوردست نقطه نزدیک ٬ تمام سطرسطر عشقهایم را به تو افسانه خواهم کرد . ترا بین تمام نورچشمی های این خورشید سرکش مغرور ٬ یکی یک دانه خواهم کرد . ببین زیبا ٬ هزاران بار دیگر باز می گویم ٬ ترا با عشق خود٬بادست خود٬با قلب سرشار از جنون خود شبی افسانه خواهم کرد . تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی ٬ ببین با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم کرد . تو زیبایی ٬ فقط دیوانه ام کردی ... من نگویم که بهاری که گذشت باز آید ٬ روزگاری که به سر آمده آغاز شود روزگاری هست و بهاران دگر شاد بودن هنر است و ... شاد کردن هنری والاتر لیکن هرگز نپسندیم به خویش که چو یک شکلک بی جان شب و روز بیخبر از همه خندان باشیم بی غمی عیب بزرگی ست که دور از ما باد شاد بودن هنر است و ... شاد کردن هنری والاتر " فروغ فرخزاد " بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد باران آمد ٬ برعکس همیشه تند و طولانی . چقدر سبک شد آسمان ٬ انگار دلش خیلی گرفته بود٬ رها شد درست عین !... چه روزگار عجیبی است همیشه ادعا می کنیم که هستیم ٬ که خوشحالیم ٬ که می خندیم ٬ که خوشبختیم ٬ که ... اما حقیقت چیز دیگری است . آنروز که نبودی ٬ آن روز که خبر رفتنت در تمام شهر پیچید . از شب متنفر شدم چون آنقدر آرام و ساکت بود که مرا وادار میکرد صدای ناله های درونم را بشنوم ٬ اما حالا دیگر اینطور نیست ٬ من علاقه چند ساله ام به شب را تنها برای چند روزی به دست باد سپردم ٬ حالا هنوز عین گذشته ها ٬ عاشق سکوت ٬ تاریکی و آرامش شب هستم چون باعث می شود فراموش کنم که ما همیشه ادعا می کنیم که هستیم ٬ که خوشحالیم ٬ که ... به یاد من به وقت دلسپردگی به آسمان نگاه کن به یاد بوسه های جاودانه ات به یاد قصه های عاشقانه ات به یاد حرفهای بی بهانه ات به یاد لحظه های عارفانه ات به یاد خنده های دلبرانه ات به یاد گام های بی نشانه ات به یاد قهرهای بچه گانه ات به یاد نغمه های دوستانه ات به یاد چشم های پر ترانه ات " به یاد من به آسمان نگاه کن " هر وقت چیزی تو را آنقدر ناراحت کرد که پریشان شدی برای لحظه ای از خود بپرس : آیا این موضوع یکسال دیگر همین قدر اهمیت دارد ؟! احساس واقعی آن چیزی نیست که بارها در دل تکرار می کنیم ٬ احساس واقعی آن چیزی است که جرات گفتنش را داریم . با تخیلات می توان تا اوج آسمانها پرواز کرد اما نمی توان چیزی به دست آورد . مرگ نمی تواند ارتباطی را که با عشق به وجود آمده از بین ببرد. هر رویا مقدمه رسیدن به هدفی است . آینده به کسانی تعلق دارد که رویاهایشان را باور دارند . هر وقت فکر کردی برای انجام کاری پیر هستی ٬ آن را انجام بده . آرزوی " خوب " کردن مهم است اما "درست" آرزو کردن مهم تر است . عشق چیزی است که تو را زنده نگه میدارد ٬ حتی پس از مرگ ! عشق چگونگی زنده ماندن است . بپذیرید برای خواستن و انجام هر کار مفیدی هیچ وقت دیر نیست . با کلمات می توان بر مردم حکومت کرد. خود را وقف آفریدن چیزی کن که به زندگی تو معنا و هدف میدهد. چرا با سکوت پریشان می شویم ؟ در سر و صدا و هیاهو چه آرامشی برای ما وجود دارد ؟ خدا ما را آفریده پس در وجود همهء ما هست ... فقط پیدا کردن او در برخی افراد کمی سخت تر است !!! معجزات پدیده هایی طبیعی هستند ٬ پس وقتی معجزه ای روی نمی دهد ٬ حتما اشکالی وجود دارد. من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه پس دلم تا کی ؟!! فضای غصه رو مهمونیه من دیگه بسه برام تحمل این همه غم بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی ؟ واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی؟ نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط بد و خوبش به شما ٬ ما که رسیدیم ته خط !!! همه درویش ٬همه عارف٬ جای عاشق پس کجاست ؟ این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست ؟ نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم وایسا دنیا٬ وایسا دنیا ٬من میخوام پیاده شم وایسا دنیا ٬ من میخوام پیاده شم ... وایسا دنیا ... " برگرفته از ترانه رضا صادقی"












| Design By : Night Skin |


