چه کسی قدر من احساس تو را میفهمد؟
در زندگی آنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه که آرزویش را داریم
مطمئن باش ... برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه بی رحمانه !!!!!!!!!! به من و سادگیم خندیدی به منو عشقی پاک که پر از یاد تو بود تو برو ... برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم مطمئن باش ... برو ضربه ات کاری بود ... چگونه هجوم آوردی ؟!... به ناآرامی شبهای بی کسی به سکوت پرهیاهوی شبهای دلتنگی به لحظه هایی که نبودم شاد ! همچون هجوم سردی یک نگاه به گرمی یک قلب بیقرار ... چگونه پنهان شده بودی ؟!... در پیچ پیچ مه آلود فاصله های بی انتها چگونه گم بودم ؟!... در نشیب و فراز جاده ها پر خم آشفتگی دلخوش به حضورت در یاد ! چگونه نمی دیدمت ؟!... در معبر پر تردد دل نوشته هایم در گذر بی مرز دلسپردگی آنجا که صدایی نیست جز فریاد ! چگونه تن دادم ؟!... به ازدحام پر برخورد خواهشها به تنهایی٬ به افسوس٬ به آشفتگی ... همچون قاصدک رقصان در باد ! چگونه هجوم آوردی ؟!... بی محابا !!! به دقایق پر شکوه دیدار ! هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد ... این نثر شعر مانند از "مریم حیدر زاده "ست که من به سفارش یکی از دوستان در این پست اون رو برای شما باوفاها گذاشتم . تمام شهر را ویرانه خواهم کرد و با تو آشنای من تمام شهر را بیگانه خواهم کرد . و من یک روز ٬ یک روز نه چندان دور ٬ کتاب ماجرایم با تو را افسانه خواهم کرد . ببین زیبا ٬ ببین شمع بلند دوردست قله برفی٬ خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد . ببخش اما نمی دانم چرا این بار من خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم کرد . بدان زیبا ٬ برای فتح این قلعه ٬ زمانی ترک شهر و مردم و کاشانه خواهم کرد . و موهای بلند بید مجنون نگاهت را ٬ شبیه یک نسیم اول دی شانه خواهم کرد . و من از دست خود ٬از دست عشق تو٬ تمام اهل این دنیا و شاید اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد . ببین زیبا ٬ صدایت می کنم ٬ حالا همین حالا قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان راه شیری نیز خواهم برد . واز آن دوردست نقطه نزدیک ٬ تمام سطرسطر عشقهایم را به تو افسانه خواهم کرد . ترا بین تمام نورچشمی های این خورشید سرکش مغرور ٬ یکی یک دانه خواهم کرد . ببین زیبا ٬ هزاران بار دیگر باز می گویم ٬ ترا با عشق خود٬بادست خود٬با قلب سرشار از جنون خود شبی افسانه خواهم کرد . تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی ٬ ببین با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم کرد . تو زیبایی ٬ فقط دیوانه ام کردی ... من نگویم که بهاری که گذشت باز آید ٬ روزگاری که به سر آمده آغاز شود روزگاری هست و بهاران دگر شاد بودن هنر است و ... شاد کردن هنری والاتر لیکن هرگز نپسندیم به خویش که چو یک شکلک بی جان شب و روز بیخبر از همه خندان باشیم بی غمی عیب بزرگی ست که دور از ما باد شاد بودن هنر است و ... شاد کردن هنری والاتر " فروغ فرخزاد " بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد باران آمد ٬ برعکس همیشه تند و طولانی . چقدر سبک شد آسمان ٬ انگار دلش خیلی گرفته بود٬ رها شد درست عین !... چه روزگار عجیبی است همیشه ادعا می کنیم که هستیم ٬ که خوشحالیم ٬ که می خندیم ٬ که خوشبختیم ٬ که ... اما حقیقت چیز دیگری است . آنروز که نبودی ٬ آن روز که خبر رفتنت در تمام شهر پیچید . از شب متنفر شدم چون آنقدر آرام و ساکت بود که مرا وادار میکرد صدای ناله های درونم را بشنوم ٬ اما حالا دیگر اینطور نیست ٬ من علاقه چند ساله ام به شب را تنها برای چند روزی به دست باد سپردم ٬ حالا هنوز عین گذشته ها ٬ عاشق سکوت ٬ تاریکی و آرامش شب هستم چون باعث می شود فراموش کنم که ما همیشه ادعا می کنیم که هستیم ٬ که خوشحالیم ٬ که ... 



| Design By : Night Skin |

