چه کسی قدر من احساس تو را میفهمد؟
در زندگی آنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه که آرزویش را داریم
هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد ... این نثر شعر مانند از "مریم حیدر زاده "ست که من به سفارش یکی از دوستان در این پست اون رو برای شما باوفاها گذاشتم . تمام شهر را ویرانه خواهم کرد و با تو آشنای من تمام شهر را بیگانه خواهم کرد . و من یک روز ٬ یک روز نه چندان دور ٬ کتاب ماجرایم با تو را افسانه خواهم کرد . ببین زیبا ٬ ببین شمع بلند دوردست قله برفی٬ خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد . ببخش اما نمی دانم چرا این بار من خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم کرد . بدان زیبا ٬ برای فتح این قلعه ٬ زمانی ترک شهر و مردم و کاشانه خواهم کرد . و موهای بلند بید مجنون نگاهت را ٬ شبیه یک نسیم اول دی شانه خواهم کرد . و من از دست خود ٬از دست عشق تو٬ تمام اهل این دنیا و شاید اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد . ببین زیبا ٬ صدایت می کنم ٬ حالا همین حالا قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان راه شیری نیز خواهم برد . واز آن دوردست نقطه نزدیک ٬ تمام سطرسطر عشقهایم را به تو افسانه خواهم کرد . ترا بین تمام نورچشمی های این خورشید سرکش مغرور ٬ یکی یک دانه خواهم کرد . ببین زیبا ٬ هزاران بار دیگر باز می گویم ٬ ترا با عشق خود٬بادست خود٬با قلب سرشار از جنون خود شبی افسانه خواهم کرد . تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی ٬ ببین با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم کرد . تو زیبایی ٬ فقط دیوانه ام کردی ...
| Design By : Night Skin |

