چه کسی قدر من احساس تو را میفهمد؟
در زندگی آنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه که آرزویش را داریم
دوباره سلام چه دنیای عجیبیه !... انگار همین دیروز بود ... زمان چقدر زود گذشت ! ما آدما وقتی از زمان می نویسیم دائم مجبوریم علامت تعجب بذاریم چون باورمون نمیشه که زمان چقدر زود گذشته !... 17سال ... سالهای خوبی بود ... خیلی قشنگ ... اما نه به قشنگی بچگی هام ... تقریبا همه حسرت بچگی هاشونو میخورن ، چون حتی اگه ما همه اون چیزهایی رو که توی بچگی ها داشتیم حالا هم داشته باشیم مطمئنا صداقت و پاکی بچگی هامونو نداریم !!! من خودم بچه که بودم شجاع تر بودم نمی دونم چرا ؟! واسم جای سواله ؟!!!... اون موقع همه اونهایی که دوستشون داشتم ... همه اونهایی که دوستم داشتن ، پیشم بودن ... اما حالا ... افسوس ... و حالا این من هستم وفای ۱۷ ساله !!! 17 سال گذشت باورم نمیشه ! وفایی که یک سال دیگه رو هم پشت سر گذاشت با همه سختی هاش ... با همه ی خوشی هاش ... با همه سپیدی و سیاهی هاش... چه زود بزرگ شدم ... چه زود قد کشیدم ... چه زود ... روز تولدم ... ۳ خرداد ... سالروز فتح خرمشهر ... و سالروز فتح این دنیا توسط خودم ... ۱۷سال پیش روزی شبیه به همین امروز من با دستهایی خالی ، با چشمهایی روشن و پاهایی نگران ! تنهای تنها این دنیا رو فتح کردم و حالا منتظرم تا یه روز، یه روز نه چندان دور تنهای تنها این دنیا رو تک کنم ! و باز با دستهایی خالی ، با چشمهایی ... روز تولدم ... روز تکرار خاطره ها ... دوباره دستهای من در تکاپو با آینده ... دوباره چشمهای من رو به سوی افقهایی روشن ...و من اینجا ایستاده ام درست روی زمین ... نه مریخ ! نه مشتری ! نه زحل ! درست روی زمین ! نزدیکتر از همیشه به خورشید ... اینجا ایستاده ام ، محکم تر و مصمم تر از همیشه برای فتح فراداها اما تنها ... درست مثل روز تولدم ! برای روز تولدم میخوام شعری رو که خیلی خیلی دوست دارم ، بنویسم به یاد مهتابی که وقتی دنیا اومدم ، توی آسمون نبود ؛ من با طلوع خورشید دنیا اومدم و یه روز با غروب خورشید ... بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ، آئینه عشق گذران است تو که امروز، نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم : حذر از عشق ندانم ! سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم ، نگسستم باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم ...! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که ز تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم !.... رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
| Design By : Night Skin |

